از سوختن زیاده شود برگ و بار دل


چون داغ لاله است درآتش بهار دل

ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی


چون باده است تلخی غم سازگار دل

از مرکزست گردش پرگار زینهار


غافل مشو ز نقطه گردون مدار دل

آب گهر ز قرب صدف سنگ گشته است


افتاده است در گره از جسم کار دل

گرد یتیمی به غریبی فتاده ای است


جز دل به هر کجا که نشیند غبار دل

بر شیشه حباب هوا سنگ می شود


دارد خطر ز سایه خود شیشه بار دل

یک بار است کن به غلط وعده مرا


کز وعده دروغ شدم شرمسار دل

نازکدلان به پرتوی از کار می روند


مهتاب کار سیل کند در دیار دل

دیوی است در لباس پریزاد جلوه گر


عکس جهان درآینه بی غبار دل

زنهار در کشاکش دوران صبور باش


کز گوشمال چرخ بود گوشوار دل

گویی است چرخ درخم چوگان قدرتش


چون پای در رکاب کند شهسوار دل

مشغول خاکبازی طفلانه است اشک


در تنگنای سینه من از غبار دل

این تار چون گسسته شد آهنگ می شود


خوش باش اگر زهم گسلد پودو تار دل

صائب سرش همیشه بود همچو سرو سبز


آزاده ای که سعی کند در شکار دل